تبليغاتX
دردونه

دردونه

تنها صداست که می ماند

سرما را حوصله کردم 

 تا بهار

خون به رگ یخ زد

انگشتان کبود

و شیشه های بخار گرفته

وسوسه ی نقش و خط

"تا همیشه"

کلمات در فضا می ماسند

وقتی ایستاده بر چارچوب در

"هیچ چیز همیشگی نیست"

الان می آید .

باید الان بیابد .

حتی اگر نیاید ،

 مدتهاست به سرما خو کرده ام ...

پ.ن:قراره آخر هفته ها اینجا اتفاق فرهنگی رخ بده!

میدونم قراره فیلمی معرفی بشه که هیچکس ندیده

حتماْ ساخته ی سانچو ِ ! اما من به شدت این روزا میخوام

آبی رو ببینم!

 

6:53 دوشنبه سیزدهم آذر 1385 | شادی |   |
چند یک دقیقه سکوت برای لحظه لحظه مردن !

لحظاتی میان رفتن و ماندن...

6:49 سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 | شادی |   |

این پست یه نامه اس بی مخاطب ، شاید هم مخاطبش تو باشی.

تو که پاییزی ترینی!

بی دلیل ، شاید هم بخاطر همون صدتا دلیل که

یکی هم برای من کافی و برای تو هزار هزار هم ...

نمیدونم قصه رو از کجا شروع کنم؟

یعنی بهتره اعتراف کنم نمیدونم قصه از کجا شروع شد ؟

اصلاً مگر شروع داستان مهمه ؟!

وقتی قراره تا آخر توی فصل اول باقی بمونه !

 

من گریه میکردم ، تو با حسرت آخرین نگا ه رو به ذهن می سپردی ،

یه دیوار شیشه ای لعنتی شد فاصله ی ما .

 

چشمهامو که باز کردم

دو تا چشم سیاه مهربون به من خندید . همه چیز رو فراموش کردم.

حتی اون آخرین نگاه رو !

 

روزها از پی هم گذشتند .

واژه ها چه غریبند .

روزها

گذشتن

برای من و تو روز و شب معنی نداشت ،

گذشتنی نبود .

دست به دست هم میدادیم و ترانه ی شادی میخواندیم .

"خوشحال و شاد و خندانیم ... "

تا اون لحظه که دیوار شیشه ای شد فاصله ی دستهای ما .

 

نمیدونم زمین چرخید یا ما ؟!

 

من این نگاه رو میشناسم ؟!

یاد آخرین نگاهت می افتم و اون دیوار . یاد گریه های آخر .

وقتی به هم رسیدیم لبها به خنده شکفت

وقتی زبان گشودیم چیزی در نگاهمان شکست ، کاش آن

دیوار شیشه ای می شکست !

من گفتم ، تو شنیدی . تو گفتی من شنیدم .

اما نه من تو را فهمیدم و نه تو مرا خواندی .

شاید هم خودمان را به شنیدن زده بودیم !

 

پ.ن اول :امسال برخلاف سالهای گذشته عید فطر

چهار روز از سوی دولت تعطیل رسمی اعلام شد .

واکنش ها ی مختلف در برابر این اقدام صورت گرفت ،

موافق و مخالف .

دوستانی که من رو میشناسند یا حداقل اینطور فکر می کنند

میدونند من ایرانی ، اهل اهواز و عرب زبان هستم و

به همه ی اینها افتخار میکنم اما بارها گفتم فراموش نمی کنم

قبل از هر چیز که هویت میسازد برای من ، من یک انسانم .

هیچگاه اجازه ندادم افکار و عقایدم ، تفاوت زبانی و یا حتی

اختلاف ظاهر و رنگ پوست فاصله ای باشد میان دستهایمان .

 

وقتی

شادی من شادی تو شد و شادی تو شادی من

اون روز  " عید " شد .

 

پ.ن دوم :گناهکار عزیز مرسی .

پ.ن سوم : همدردی بلد نبودم ! اما نتونستم بخندم به بهانه ی عید

 تو ناراحت بودی .

پ.ن چهارم :رویای عزیز راستی کاش نمایشنامه ی هابیل و قابیل

به صحنه نمیرفت ! قصه ی برادرکشی !

دوست مهربون مگر باور نداری حب و دوست داشتن هردو ترجمانی

از یک فعل هستند ، اینهمه برایم خواندی...

پ.ن پنجم و آخر :حالم خوبه ، بارون میباره ، اینبار که بارون بارید

نمردم! ، بارون من رو دوباره زنده کرد . یه نگاهی به تقویم بنداز ...

20:31 چهارشنبه دهم آبان 1385 | شادی |   |

صاف ِ آسمون _ شبیه یه آدم صاف .

صاف ِ صاف _ بدون حجم .

اونقدر که یه گولّه اشک وقتی از چشماش

سُر خورد ، قِل میخوره ، قِل میخوره _ نمی لغزه! _

وقتی رسید به کف پاش قطره دیگه قطره نیست .

شده یه دریا پر ِ ماهی .

ماهی های درشت ، ریز ، سیاه ، قرمز ، طلایی ...

 

خانم نون گفت : اینجوری عمرت بر باد ِ !

خط صاف ِ یخ زده  لبهاش به نشونه ی لبخند منحنی شد

شکست .

 

باد ِ تندی درختها رو به رقص واداشته ،

خاک مشت مشت به صورتش پاشیده میشه .

 

آسمون صاف نیست .

خبری از بارون نیست .

 

سد شکسته شد ، سیل همه رو برد

به جز ماهی سیاه کوچولو !

کف ِ ساحل ِ گل آلود داشت جون میداد ...

 

 

 

 

13:19 جمعه بیست و هشتم مهر 1385 | شادی |   |

شب بود  خواب نبود

تب بود    تاب نبود

شب ، شب بود مثل هر شب مثل همین امشب

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم ...

نه سیاه بود تا فرو رفتن ، تا رفتن و گم شدن

نه سفید و روشن بود تا اوج ، تا پیدا شدن

از این عالم گویی دورم ، دورم ...

_دوری ، دوری ، تو سالها دوری

چند سال نوری؟

چند قرن ؟

از لحظه ی آفرینش ، آسمان و زمین یکی بود

و تو دور بودی ، نه آسمان بودی نه زمین .

دورتر از ابدیت دیر می شوی پیاپی .

یک سال ؟ چهار سال ؟

صحبت از ماه و سال نیست ...

تو " بسیار " دوری . تو "بسیار " دیری .

_ بنویس بسیار

صد بار ، هزار بار ، بر تمام دیوارهای شهر ...

با قطره قطره های خون فواره شده .

یکهزار و سیصد و هفتاد و یک . تیر بود ؟!

که بر گلو نشست .

جا ماندم پشت حصاری که گفتی دو دستم

به آن گره خورده . جا ماندم نیمه .

دختر همسایه حتماً گریه می کند .

خاله بازی بدون خاله ؟

فنجان های پلاستیکی چای ـ بدون چای

روی گل های قرمز قالی چپ می شوند و میریزند .

* من کجام ؟ چرا تنهام ؟ ماااامان

مامان ، من مامانمو میخوام .

چرا اینجام ، اصلآ کجام ؟

_ تو که هنوز چرا ؟ چرا ؟ می کنی !

بگو :

به عزت و شرف لا اله الا ا… ،

بگو ، بلند ، تکرار :

. . .

بگو :

رفتم سفری که آمدنی نیست در آن .

بگو :

لا اله الا ا…

تمامی صدا میشوم . تمامی خواهش . تمامی پاسخ .

گفتم سخن ز آغاز گو

_ بسیار گمشده ، باید پیداش کرد . فرصت داری

صد بار ، هزار بار .

برو ، همسفرت فقط سایه ی توست

مراقب تنها همسفرت باش .

برو با فرصتی دوباره .

فرصت ؟ رجعت ؟

جا ماندم پشت حصار روشنایی . نیمه .

_ داره میاد پایین ، سی و …

عبور پاره پاره از میان سالیان ، هزار تکه ،

هر یک از این صدها و هزارها رنگی دارند از این سالها .

تضاد و تطابق . جدال و دوری . همراهی و نزدیکی .

سفید مطلق نیست مثل سیاه .

دروغ همیشگی نیست مثل راست .

غریق فریب سالیان ، دست و پا زدنهای بی ثمر !

خواستن تمام نخواستن ها . فریب ـ خود شدنها .

فریب ـ خود شد فریب ـ تو ، شد فریب ـ ما .

فریب ناجی بود . ناجی ـ  تمام کابوسهای دیشب که

فقط فردا را میخواست .

جستجو بی نتیجه است .

ناجی به غلط سازش معنی شده .

روبه روی تمام ناجی ها می نویسم فریب .

_ بنویس سازش

صد بار ، هزار ، تمام دیوارهای شهر …

فریب ؟

_ تکراری ، کلیشه ای .

کلیشه ای با کلاف سر در گم ، کلافه کننده .

این کلیشه بدون سرکش بود ، بی نقطه و بی ادعا !

باور نکردی ، بین این همه نفس های تکراری.

_ بنویس تکرار

صد بار ، هزار ،  تمام دیوارهای شهر …

حرکت از نو ؟

یکی هست  یکی نیست حتی ته فنجان های تلخ قهوه .

شب هست مثل هر شب مثل همین امشب .

نه فراری نه قراری .

 

** غزال شب وقت لالایی برای راکان وقتی میخواد خواب

  آلفونس رو ببینه که چه جوری می خنده ، آروم خیلی آروم

که خوابش آشفته نشه بهش بگو :

تنها واقعیت موجود ـ

اون وقت که پشت در اتاقم صدا میزنه ، نانا .

صدبار ، هزار ، تمام دیوارهای شهر …

نوشتم : نانا .

گفتم : جان ـ خاله ؟

 

 

21:9 پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 | شادی |   |
 

نه این برف را

دیگر سر  باز ایستادن نیست

برفی که بر روی ابروی و موی ما می نشیند...

 "شاملو"

پ.ن:نه این برف را سر باز ایستادن نیست!

پائیز اومد با خش خش برگهاش

با هو هوی باد هاش ...

پائیز اومد با ۲۲ تا شمع فوت شده!

تشکر : از تمام دوستان تشکر میکنم ،

از تک تک عزیزان ...

دنیای عزیزم ، سحر مهربونم ، راضیه ی گُلم

مرسی  مرسی مرسی بسیار .

دوستان عزیزی که اسمشون رو نیوردم اما با تماسها

و sms هاشون تولدم رو تبریک گفتند ، مرسی .

شاد باشید ... 

:)

 

8:31 شنبه یکم مهر 1385 | شادی |   |

_ حواست کجاست ؟ دیوار داره میخوره به ماشین !

 

* نمیدونم _نقطه _

 

جوابِ برای تمام ن " بود " ها .

 

جوابِ برای تمام ن " خواست " ها .

 

 چه فرقی می کنه وقتی نمیدونند نمیدونم !

 

* فرقی می کنه ؟

 

جوابِ برای هیچکس ِ مثل همه .

 

سئوال پشت سر سئوال ، پی در پی ،

 

رد شدنهای بی جواب .

 

تکرار و تکرار . فرقی می کنه ؟

 

اما فرق می کنه ، حتماً .

 

دست های کوچک گره خورده در دستان بزرگتر .

 

مبهوتِ بلوز و شلوار صورتی که کشیده میشه .

 

دوست داشتن دلیلی بر اسیر کردن نمیتونه باشه .

 

سئوال پشت سر سئوال ، پایانی نیست ؟!

 

مبهوتِ دیوار که نزدیک و نزدیک تر میشه .

 

جوابِ ساده و کوتاه برایِ تمام پرسشها ،

 

* خداحافظ _ نقطه _

 

پ.ن : من نیز خوبم ! من خوبم!

 

8:24 یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 | شادی |   |
 اگر دانه دانه زر بهانه بود

یا که خون سیب دندان زده فریبانه بود

ای دریغ! گناه من گناه تو ، این نبود و آن نبود

که تنها گناه ما ، خیال چیدن ستاره بود

* به ارغوان عزیزم و به یاد شبهای شهریور ۸۴ و

آسمون اون شبها بدون خاطره ی بارش شهابی مهر!

22:53 پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 | شادی |   |

Copyright 2007 © DorDone.Blogfa.Com
POWERED BY:BLOGFA.COM  .  DESIGNED BY:ME.MOHSENI