تنها صداست که می ماند
تا بهار
خون به رگ یخ زد
انگشتان کبود
و شیشه های بخار گرفته
وسوسه ی نقش و خط
"تا همیشه"
کلمات در فضا می ماسند
وقتی ایستاده بر چارچوب در
"هیچ چیز همیشگی نیست"
الان می آید .
باید الان بیابد .
حتی اگر نیاید ،
مدتهاست به سرما خو کرده ام ...
پ.ن:قراره آخر هفته ها اینجا اتفاق فرهنگی رخ بده!
میدونم قراره فیلمی معرفی بشه که هیچکس ندیده
حتماْ ساخته ی سانچو ِ ! اما من به شدت این روزا میخوام
آبی رو ببینم!
این پست یه نامه اس بی مخاطب ، شاید هم مخاطبش تو باشی.
تو که پاییزی ترینی!
بی دلیل ، شاید هم بخاطر همون صدتا دلیل که
یکی هم برای من کافی و برای تو هزار هزار هم ...
نمیدونم قصه رو از کجا شروع کنم؟
یعنی بهتره اعتراف کنم نمیدونم قصه از کجا شروع شد ؟
اصلاً مگر شروع داستان مهمه ؟!
وقتی قراره تا آخر توی فصل اول باقی بمونه !
من گریه میکردم ، تو با حسرت آخرین نگا ه رو به ذهن می سپردی ،
یه دیوار شیشه ای لعنتی شد فاصله ی ما .
چشمهامو که باز کردم
دو تا چشم سیاه مهربون به من خندید . همه چیز رو فراموش کردم.
حتی اون آخرین نگاه رو !
روزها از پی هم گذشتند .
واژه ها چه غریبند .
روزها
گذشتن
برای من و تو روز و شب معنی نداشت ،
گذشتنی نبود .
دست به دست هم میدادیم و ترانه ی شادی میخواندیم .
"خوشحال و شاد و خندانیم ... "
تا اون لحظه که دیوار شیشه ای شد فاصله ی دستهای ما .
نمیدونم زمین چرخید یا ما ؟!
من این نگاه رو میشناسم ؟!
یاد آخرین نگاهت می افتم و اون دیوار . یاد گریه های آخر .
وقتی به هم رسیدیم لبها به خنده شکفت
وقتی زبان گشودیم چیزی در نگاهمان شکست ، کاش آن
دیوار شیشه ای می شکست !
من گفتم ، تو شنیدی . تو گفتی من شنیدم .
اما نه من تو را فهمیدم و نه تو مرا خواندی .
شاید هم خودمان را به شنیدن زده بودیم !
پ.ن اول :امسال برخلاف سالهای گذشته عید فطر
چهار روز از سوی دولت تعطیل رسمی اعلام شد .
واکنش ها ی مختلف در برابر این اقدام صورت گرفت ،
موافق و مخالف .
دوستانی که من رو میشناسند یا حداقل اینطور فکر می کنند
میدونند من ایرانی ، اهل اهواز و عرب زبان هستم و
به همه ی اینها افتخار میکنم اما بارها گفتم فراموش نمی کنم
قبل از هر چیز که هویت میسازد برای من ، من یک انسانم .
هیچگاه اجازه ندادم افکار و عقایدم ، تفاوت زبانی و یا حتی
اختلاف ظاهر و رنگ پوست فاصله ای باشد میان دستهایمان .
وقتی
شادی من شادی تو شد و شادی تو شادی من
اون روز " عید " شد .
پ.ن دوم :گناهکار عزیز مرسی .
پ.ن سوم : همدردی بلد نبودم ! اما نتونستم بخندم به بهانه ی عید
تو ناراحت بودی .
پ.ن چهارم :رویای عزیز راستی کاش نمایشنامه ی هابیل و قابیل
به صحنه نمیرفت ! قصه ی برادرکشی !
دوست مهربون مگر باور نداری حب و دوست داشتن هردو ترجمانی
از یک فعل هستند ، اینهمه برایم خواندی...
پ.ن پنجم و آخر :حالم خوبه ، بارون میباره ، اینبار که بارون بارید
نمردم! ، بارون من رو دوباره زنده کرد . یه نگاهی به تقویم بنداز ...
صاف ِ آسمون _ شبیه یه آدم صاف .
صاف ِ صاف _ بدون حجم .
اونقدر که یه گولّه اشک وقتی از چشماش
سُر خورد ، قِل میخوره ، قِل میخوره _ نمی لغزه! _
وقتی رسید به کف پاش قطره دیگه قطره نیست .
شده یه دریا پر ِ ماهی .
ماهی های درشت ، ریز ، سیاه ، قرمز ، طلایی ...
خانم نون گفت : اینجوری عمرت بر باد ِ !
خط صاف ِ یخ زده لبهاش به نشونه ی لبخند منحنی شد
شکست .
باد ِ تندی درختها رو به رقص واداشته ،
خاک مشت مشت به صورتش پاشیده میشه .
آسمون صاف نیست .
خبری از بارون نیست .
سد شکسته شد ، سیل همه رو برد
به جز ماهی سیاه کوچولو !
کف ِ ساحل ِ گل آلود داشت جون میداد ...
شب بود خواب نبود
تب بود تاب نبود
شب ، شب بود مثل هر شب مثل همین امشب
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم ...
نه سیاه بود تا فرو رفتن ، تا رفتن و گم شدن
نه سفید و روشن بود تا اوج ، تا پیدا شدن
از این عالم گویی دورم ، دورم ...
_دوری ، دوری ، تو سالها دوری
چند سال نوری؟
چند قرن ؟
از لحظه ی آفرینش ، آسمان و زمین یکی بود
و تو دور بودی ، نه آسمان بودی نه زمین .
دورتر از ابدیت دیر می شوی پیاپی .
یک سال ؟ چهار سال ؟
صحبت از ماه و سال نیست ...
تو " بسیار " دوری . تو "بسیار " دیری .
_ بنویس بسیار
صد بار ، هزار بار ، بر تمام دیوارهای شهر ...
با قطره قطره های خون فواره شده .
یکهزار و سیصد و هفتاد و یک . تیر بود ؟!
که بر گلو نشست .
جا ماندم پشت حصاری که گفتی دو دستم
به آن گره خورده . جا ماندم نیمه .
دختر همسایه حتماً گریه می کند .
خاله بازی بدون خاله ؟
فنجان های پلاستیکی چای ـ بدون چای
روی گل های قرمز قالی چپ می شوند و میریزند .
* من کجام ؟ چرا تنهام ؟ ماااامان
مامان ، من مامانمو میخوام .
چرا اینجام ، اصلآ کجام ؟
_ تو که هنوز چرا ؟ چرا ؟ می کنی !
بگو :
به عزت و شرف لا اله الا ا… ،
بگو ، بلند ، تکرار :
. . .
بگو :
رفتم سفری که آمدنی نیست در آن .
بگو :
لا اله الا ا…
تمامی صدا میشوم . تمامی خواهش . تمامی پاسخ .
گفتم سخن ز آغاز گو
_ بسیار گمشده ، باید پیداش کرد . فرصت داری
صد بار ، هزار بار .
برو ، همسفرت فقط سایه ی توست
مراقب تنها همسفرت باش .
برو با فرصتی دوباره .
فرصت ؟ رجعت ؟
جا ماندم پشت حصار روشنایی . نیمه .
_ داره میاد پایین ، سی و …
عبور پاره پاره از میان سالیان ، هزار تکه ،
هر یک از این صدها و هزارها رنگی دارند از این سالها .
تضاد و تطابق . جدال و دوری . همراهی و نزدیکی .
سفید مطلق نیست مثل سیاه .
دروغ همیشگی نیست مثل راست .
غریق فریب سالیان ، دست و پا زدنهای بی ثمر !
خواستن تمام نخواستن ها . فریب ـ خود شدنها .
فریب ـ خود شد فریب ـ تو ، شد فریب ـ ما .
فریب ناجی بود . ناجی ـ تمام کابوسهای دیشب که
فقط فردا را میخواست .
جستجو بی نتیجه است .
ناجی به غلط سازش معنی شده .
روبه روی تمام ناجی ها می نویسم فریب .
_ بنویس سازش
صد بار ، هزار ، تمام دیوارهای شهر …
فریب ؟
_ تکراری ، کلیشه ای .
کلیشه ای با کلاف سر در گم ، کلافه کننده .
این کلیشه بدون سرکش بود ، بی نقطه و بی ادعا !
باور نکردی ، بین این همه نفس های تکراری.
_ بنویس تکرار
صد بار ، هزار ، تمام دیوارهای شهر …
حرکت از نو ؟
یکی هست یکی نیست حتی ته فنجان های تلخ قهوه .
شب هست مثل هر شب مثل همین امشب .
نه فراری نه قراری .
** غزال شب وقت لالایی برای راکان وقتی میخواد خواب
آلفونس رو ببینه که چه جوری می خنده ، آروم خیلی آروم
که خوابش آشفته نشه بهش بگو :
تنها واقعیت موجود ـ
اون وقت که پشت در اتاقم صدا میزنه ، نانا .
صدبار ، هزار ، تمام دیوارهای شهر …
نوشتم : نانا .
گفتم : جان ـ خاله ؟
نه این برف را
دیگر سر باز ایستادن نیست
برفی که بر روی ابروی و موی ما می نشیند...
"شاملو"
پ.ن:نه این برف را سر باز ایستادن نیست!
پائیز اومد با خش خش برگهاش
با هو هوی باد هاش ...
پائیز اومد با ۲۲ تا شمع فوت شده!
تشکر : از تمام دوستان تشکر میکنم ،
از تک تک عزیزان ...
دنیای عزیزم ، سحر مهربونم ، راضیه ی گُلم
مرسی مرسی مرسی بسیار .
دوستان عزیزی که اسمشون رو نیوردم اما با تماسها
و sms هاشون تولدم رو تبریک گفتند ، مرسی .
شاد باشید ...
:)
_ حواست کجاست ؟ دیوار داره میخوره به ماشین !
* نمیدونم _نقطه _
جوابِ برای تمام ن " بود " ها .
جوابِ برای تمام ن " خواست " ها .
چه فرقی می کنه وقتی نمیدونند نمیدونم !
* فرقی می کنه ؟
جوابِ برای هیچکس ِ مثل همه .
سئوال پشت سر سئوال ، پی در پی ،
رد شدنهای بی جواب .
تکرار و تکرار . فرقی می کنه ؟
اما فرق می کنه ، حتماً .
دست های کوچک گره خورده در دستان بزرگتر .
مبهوتِ بلوز و شلوار صورتی که کشیده میشه .
دوست داشتن دلیلی بر اسیر کردن نمیتونه باشه .
سئوال پشت سر سئوال ، پایانی نیست ؟!
مبهوتِ دیوار که نزدیک و نزدیک تر میشه .
جوابِ ساده و کوتاه برایِ تمام پرسشها ،
* خداحافظ _ نقطه _
یا که خون سیب دندان زده فریبانه بود
ای دریغ! گناه من گناه تو ، این نبود و آن نبود
که تنها گناه ما ، خیال چیدن ستاره بود
* به ارغوان عزیزم و به یاد شبهای شهریور ۸۴ و
آسمون اون شبها بدون خاطره ی بارش شهابی مهر!